کدامين سو
بعضی وقتا فکر می کردم که اگه یه روز بمیرم ..در حالی که هنوزاین صفحه رو داشته باشم ...تمام دوستایی که اینجا دارم از کجا می فهمن که من مردم.....این زندگی مجازی یه بدی داره و اونم همینه ...اینکه وقتی یه وبلاگی دیگه آپدیت نمی شه دیگه هیچ کس نمی تونه بفهمه که چی شد....که کی مرده س کی زنده س ...کی حاضره ...کی غایب. همه چی رها می شه و این صفحه هم تا مدت زیادی همین جور می مونه. اسم محسن رسول اف رو همه جا توی همه ی سایت های عکاسی نوشتن ....همه جا راجع به مرگش توی اون هواپیمای لعنتی که سقوط کرد توی قرقیزستان نوشته بودن ...و من همه جا می خوندم راجع به مرگش ...عکسش بود ..خبرش بود . خیلی دوست داشتم فتو بلاگشو ببینم ... و.....خب..... الان دیدم ... شاید یکی از غم انگیز ترین لحظه هایی بود که تجربه می کردم ..اینکه صفحه ی یه آدمی رو ببینی که تا همین چند وقت پیش هر چند وقت یه بار آپدیت می شده و حالا دیگه ساکن مونده.. بدترین حسیه که می تونه به آدم دست بده ...انقدر که برای آدمی که نه دیدیش و نه تا حالا حتی اسمشو شنیده بودی می شینی و گریه می کنی و حتی خودت هم باورت نمی شه که چه جوری برای یه اسم که تازه شنیدی انقدر می شه گریه کرد. و اون آخرین عکس که از قرقیزستان هم گذاشته ...و اون حالت عکس که حالا بعد از مرگ عکاسش انگار داره خداحافظی می کنه با همه...و اون کامنتایی که نوشته شده برای یه آدم که دیگه نیست ....برای یه صفحه که دیگه تا ابد توی همون صفحه باقی می مونه ...برا ی اون آخرین عکس. مرگ چیز غریبیه ..انقدر که توی یه لحظه می شه آرزوشو کرد و توی لحظه ای همون حوالی می شه انقدر ازش ترسید که ... مرگ چیز غریبیه ...مرگ سکون سنگینیه ...به سنگینیه این صفحه که دیگه تا ابد رو همین عکس و نوشته باقی می مونه ...با یه تاریخ قبل از مرگ ...یه تاریخ خیلی نزدیک به لحظه ی مرگ ...و سکون ... همش یه صحنه از فیلم خیلی دور خیلی نزدیک تو مغزم می چرخه ...اونجا که پسره صداشو ضبط می کنه تا توی یه ایستگاه فضایی ثبت بشه .. و بمونه تا مدتها بعد از مرگش ...تا ابد شاید. و این مرگ ..واین فاصله ی دور و نزدیک ... و این احساس خواستن و نخواستنش...و این سکون ...و این ابدیت ... پی نوشت : این هم آدرس صفحه اش http://www.moosville.com/photoblog/ در معبر من دیگر هیچ چیز نجوا نمی کند : نه نسیم و نه درخت نه آبی در گذر. شره شره نوحه یی گسیخته می جنبد تنها سیاه تر از شب بر گرده ی سرگردانی باد. دور شهر من آن جاست تنها مانده در غروبی هموار که آسان نمی گذرد. شهر تاریک با دو دریچه ی مهربان که بازگشت دردناک مرا انتظار می کشد در پس کوچه ی پنهان. احمد شاملو یک روز گرم و تابستانی ، من و دوستم برای گردش به دیدن موزه های شهرمان رفتیم.شهر ما ، شهر بزرگی است . در واقع شهر ما پایتخت کشورمان است و تا دلت بخواهد دود دارد و صدا و آدم. آدم هایش هم که نگو از همه مدل. مدلهایش را هم که نگو ، تعریف ندارد.از بی نهایت تا بی نهایت... ما برای گردش به بازدید از کاخ سعد آباد پرداختیم.ما از دیدن این همه سبزه و درخت و کاخ ، حسابی کیفور شدیم.ما جوان هستیم .ما آینده نداریم و برای همین هم پولهایمان را جمع می کنیم.ما برای دیدن موزه ها رفتیم ، اما برای حفظ آینده مان فقط در باغ های موزه قدم زدیم.البته ما آینده داریم ، اما خوب چندان روشن نیست. نه که روشن نباشد ها ، مثل روز روشن است که به کجا می رسد. مثلا ما انرژی هسته ای هم داریم ، که آینده مان را کاملا روشن می کند.پول داشتن که مهم نیست ، آینده ما می تواند دنیا را بترکاند!! اما چون فعلا آینده نشده است ،پس ما پول هم نداریم . اما آن روز دوست من علاقه ی شدیدی به کلاغ و یا به عبارت خودش ، غلاغ ، و یا به عبارت شاعرانه تر ، کلاغ های منفرد انزوا نشان داد.ما با دقت زیاد به کلاغها نگاه کردیم و از آنجائیکه دقت کردن همیشه منجر به نتیجه می شود(؟) ، ما هم به نتایج زیادی رسیدیم. اول اینکه ، کلاغ حیوان است!و می تواند حیوان نجیبی هم باشد.پس نجیب بودن تنها مختص به اسب نیست و می توان خیلی هم شاعرانه گفت : کلاغ حیوان نجیبی ست ... البته آدم ها هم نجیب هستند ، عینا مثل کلاغ ها و اسب ها. خوب ما به ابن نتیجه رسیدیم که آدم ها هم مثل کلاغ ها، حیوان هستند . خوب این همه درس خوانده ایم ، این همه کنکور داده ایم ، که لا اقل این چیزها را بلد باشیم دیگه. راستی یادم رفت بگویم ، که در کشور ما جوانان به طور متوسط حداقل هر دو سال یه بار باید یه کنکور بدهند. البته حیوان که می گویم ، حیوان زیست شناسی است ها! فکر بد نکنید.خوب به هر حال کلاغ و انسان ٬حیوانات نجیبی هستند.در باغهای اطراف موزه ، انواع مختلفی از کلاغ زندگی می کنند.کلاغ هایی که نوک درختها ایستاده اند.کلاغهایی که پرواز می کنند.کلاغهایی که فقط قار قار می کنند.کلاغهایی که به درختها آویزانند.کلاغهایی که اطراف میدان لنگ رضاخان ، درست بغل بوفه (!؟) ، در کمین نشسته اند و تا یه چیز براق می بینند ، می دزدنش. راستی یادم رفت بگویم ، من و دوستم یه چیز دیگه هم فهمیدیم.اینکه این موضوع که کلاغها وسایل براق رو دوست دارند، واقعا درسته. من و دوستم خیلی خوشحالیم چون از تمام کارتونهای بچگی ، حداقل این یکی درست بود! البته بگذریم که کلاغهای این دور و زمونه به علت داشتن آینده ی کاملا روشن ، عینا مثل ما جوونها، به جای چیزای باارزش و براق ، به پوست پفیلا و پفک ، اون هم از نوع براقش ، قناعت کرده اند. داشتم می گفتم، کلاغها انواع مختلفی دارند.البته از حوصله ی خواننده که شما باشی ، خارجه که من بخوام هی توضیح بدم . خودتون که بهتر می دونین.فقط من و دو ستم یه چیز دیگه هم فهمیدیم: اینکه کلاغ ها فقط فقط فقط بلدند خوب قار قار کنند.البته قار قار هاشون با هم خیلی فرق داره ها، اما ته تهش همشون یه صدا در می آرن .اونم خیلی بلند! انقدر که دیگه خیلی چیزا شنیده نمی شه. و این دقیقا به خاطر نجیب بودنشونه دیگه.خیلی چیزا رو پشت قار قار شون قایم می کنند و خب ، نجابت رو حفظ می کنن دیگه. من و دوستم فکر کردیم ، شاید آدما هم که مثل کلاغا نجیب هستن ، از این بهتر بتونن قار قار کنند.( قار قار می کنند) برای همینه که دیگه هیچ صدای دیگه ای شنیده نمی شه! البته باید بگم که قار قار کردن همه ی حیوانات از روی نجابتشونه.نجابت هم که مهم نیست اصلا چی هست...مهم اینه که آدما مثال کلاغ ها زیاد هم عمر می کنند و به طور شاعرانه ای مثل کلاغ های منفرد انزوا...زندگی می کنند تا ...چه می دونم تا کجا! پی نوشت:نوشته ی بالا هیچ منظور خاصی نداشته و فقط به خاطر دوست خل و چلم نوشته شده ...سارای عزیزم...یک روانی منحصر به فرد !! پی پی نوشت: از اونجائیکه با دادن این همه کنکور ٬هنوز هم بلد نیستم لینک وبلاگ دوستم رو با اسمش یه جا بذارم ! و حوصله هم ندارم یاد بگیرم٬ پس اینجا می ذارم آدرسشو: http://kajvazhe.persianblog.ir/ پی پی پی نوشت: میدان لنگ رضاخان ٬ قسمتی از مجموعه ی سعد آباده که دو تا چکمه ی گنده ی رضاخان داره.البته این اسم کاملا تخیلیه . هی دوست دانای من فقط بگو کی وقت رفتن فرا خواهد رسید؟
پی نوشت: یه قسمت از یکی از شعرای سید علی صالحی رو این بالا نوشتم. زمان دارد گم می شود، دارد کم می آید.حکایت روزها، گشتن و حکایت لحظه ها ، ندیدن. زمان را چه کنم؟ گوش کن.چه همهمه ای ست.می شنوی؟ .... این نور کور کننده هم ،حتی از ضخیم ترین پرده ها به داخل می آید.تنهایم بگذار، کمی سکوت... .... در آستان مقدس تو کلاغ های سیاهی را دیدم و صدای قار قار کر کننده ای را شنیدم و خودم را فهمیدم: کلاغی در تکرار در تقلید .... اینجا شلوغ است ، پر سر و صداست....و کلاغ های انزوا و قار قار کر کننده شان...و تضاد...و فرار از شلوغی و تنهایی... .... حس می کنی؟ خفگی را می گویم.ولی می دانم .هر شب ٬ ساعت را کوک می کنی. مثل من برای صبح فردا! .... چه مرگ خوبی: می خواهم بمیرم




نه اینکه قلبم از کار بایستد
و تنم سرد شود
و با خاک یکسان شوم
می خواهم بمیرم
نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد
و هیچ خورشیدی بر من نتابد
و از دیدن ماه و ستارگان
کور باشم
می خواهم به مرگی کاملا غیر عادی بمیرم
مرگی شبیه بخار شدن آب
روئیدن دانه
غروب خورشید
ابری شدن آسمان
می خواهم نیست شوم
تا در دنیای دیگر ظاهر شوم
دنیایی که هنوز آن را ننامیده ام
دنیایی که مزه آن را کاملا نچشیده ام
دنیایی شبیه عالم خیال
که در آن همه چیز عادی باشد
جز وحشت از نیستی
جز درماندگی
جز تنهایی
بیژن جلالی
| Design By : Night Skin |

